«اگر بخواهیم نظام اسلامی همچنان «اسلامی و انقلابی» بماند باید حوزه‌ی علمیه «انقلابی» بماند زیرا اگر حوزه‌ی علمیه انقلابی نماند، نظام در خطر «انحراف از انقلاب» قرار خواهد گرفت.».     مقام معظم رهبری حفظه الله تعالی

taghrir-mod-title

طاهر علیزاده

طاهر علیزاده

 

"موضوع فلسفه"

 

"موضوع فلسفه"

در تقسیم بندی علوم به حقیقی و اعتباری، فلسفه در زمره علوم حقیقی قرار می گیرد و نظر به اینکه حقیقی بودن علم، در پی وجود موضوع حقیقی بوده و اصولا موضوعی حقیقی می طلبد بنابراین در فلسفه از احکام و عوارض (ذاتیه) موضوع حقیقی آن بحث می شود. در مبحث برهان منطق هم، تفصیلاً به این نکته پرداخته شده است که التزام و اقتصار به قانون عرض ذاتی در ساختار علوم حقیقی صرفاً یک مسأله وضعی و قراردادی نبوده و کاملاً تابع متن ثبوت و جری برهانی با مدار موضوع آن علم می باشد. بنابراین روشن است که مطلق و مقید بودن موضوع، یا عام و خاص بودن آن چقدر می تواند ساختار مسائل علم را تحت تأثیر خود قرار داده و واقعیت علم و مرتبه اش در میان علوم دیگر را تغییر دهد. فلسفه نیز از آن جهت که علمی حقیقی بوده و مسائل آن دائر مدار ثبوت موضوع خود می باشند چگونگی موضوع آن و نیز تصویری که از موضوع آن ارائه می شود هم در کیفیت و نحوه نگرش به مسائل آن تأثیرگذار خواهد بود و هم در سعه و ضیق آن ها.

فلسفه یا همان حکمت نظری که در گذشته از آن با عناوینی نظیر فلسفه و حکمت حقیقی، امور عامه، علم کلی، فلسفه اولی، مابعدالطبیعیه،اصح و اتقن معارف، اشرف علوم نیز از آن نام می بردند، در این که موضوع آن موجود بوده و در این علم از عوارض کلی و عام موجود بحث می شود اختلافی نبوده و نیست، لکن همانگونه که گفته شد به جهت تصویر و نحوه نگرشی که حکما از موجود داشتند طبعاً اختلافاتی در ساختار مسائل این علم و سعه و ضیق آن بوجود می آمد تا حدی که گاهاً این موضوع بودن موجود، تا حد اشتراک لفظی بین عبارات فلاسفه تنزل پیدا می کرد. بعنوان مثال با اینکه ارسطو و تابعین او و فیلسوفان مسلمان، هردو گروه موضوع این علم را موجود بماهوموجود می دانستند ولی ارسطو و پیروانش در تقسیمات حکمت نظری این علم را در عرض الهیات بالمعنی الاخص و جدای از آن قرار می دادند و حال آنکه فیلسوفان اسلامی مباحث الهیات را هم جزئی از مسائل فلسفه اولی پنداشته و اساساً امور عامه و الهیات هردو را عوارض موجود بما هو موجود می دانستند و اصرار می کردند که صفات و عوارض واجب الوجود هم، عوارض موجود بما هو موجود است نه عوارض موجود معین و متخصص مانند طبیعیات و ریاضیات که موضوع حقیقی معین مستقل دیگری غیر از موجود مطلق را طلب کند.

اینکه گفتیم وجه اشتراکی که بین فلاسفه در موضوع فلسفه (موجودبماهوموجود) وجود دارد گاهاً به حدی تنزل یافته و کم رنگ می شود که به سرحداشتراک لفظی می رسد زمانی خود را نشان می دهد که ابتدا در تک تک مسائل و سپس در کل نظام فلسفی با دردست داشتن قانون عرض ذاتی (یا عرض تحلیلی) با لوازم و آثار موضوع این علم کار شود به بیان دیگر، عمدتاً در اوائل فلسفه در بحث از بداهت تصوری و تصدیقی موضوع فلسفه به جهت عمومیت و کلیت بحث و نحوه اجمالی که در بحث وجود دارد اختلاف نظرها در نحوه نگرش به هویت این موضوع خود را نمی نمایاند ولی همین که وارد سلسله مسائل این علم که لوازم عام و اعراض تحلیلی موضوع هستند می شویم اختلافات زیادی را بین همین فیلسوفانی که همگی در موضوع بودن موجودبماهوموجود اشتراک داشتند مشاهده می کنیم.

 بررسی موجود بما هو موجود به عنوان موضوع این علم

اساساً عنوان موجود به همراه قید (بما هو موجود ) که مطرح می شود در واقع اشاره به بی قید بودن عنوان موجود و لحاظ اطلاق موجود دارد در مقابل عناوینی نظیر موجود بما هو ریاضی و موجود بماهو طبیعی و ... که قیود ریاضی و طبیعی اطلاق موجود را شکسته و آن را مقید به موجود طبیعی و ریاضی و ... می کنند.

تاکنون مطالب گفته شده از صعوبت زیادی برخوردار نبوده و با مراجعه به عبارات غالب فلاسفه قابل استحصاء و استیفاء می باشند بحث آنجا مهم و دقیق و اساسی می شود که بخواهیم خود متعلق اطلاق در موضوع فلسفه را تحلیل و واکاوی نماییم، جهت اهمیت این حیث از بحث این است که می خواهیم ببینیم که این اطلاق از کجا پدیدار گشته و چگونه خود را تا سرحد قید موضوع فلسفه رسانده است، توضیح مطلب این است که در این که موجود مطلق، موضوعی عام وهمه گیری می باشد هیچ شکی نیست لکن نکته قابل تأمل این است که آیا این موجود مطلق امری ثبوتی و تکوینی است یا به تعبیری ما به ازاء حقیقی و محکی ثبوتی استقلالی هم دارد یا نظیر عنوان حکمت نظری و حکمت عملی یا خود حکمت مقسم کلی که  در تقسیمات حکمت مطرح می شد وچیزی جز جامع اعتباری و انتزاعی نبودند این موجودبما هو موجود هم صرفاً جامعی انتزاعی  ازموجودات متعین و مختلف می باشد و نیزدرصورت انتزاعی بودن این جامع، آیا این عنوان موجود بما هو موجود بصورت تردید در ماهوی یا وجودی یا...بودن متن ثبوت ،ناظر به متن ثبوت بوده به نحوی که اشاره به حقیقی بودن یکی از ماهیت و وجودوآن غیر به نحو تردید و لا علی التعیین دارد و یا این که این هم نبوده و فقط یک جامع مفهومی همه گیری بوده که خوداین مفهوم به جهت اطلاقی که دارد می تواند بعنوان شروع فلسفه بستر خوبی برای طرح نظریه های گوناگون فلسفی باشد.؟

 البته خواننده محترم بایستی توجه وافی به این نکته داشته باشد که گرچه انگیزه و داعیه ما برای اصل طرح این مسأله (موضوع فلسفه) با رویکردی پسینی به نظریات گوناگون فلاسفه در مسائل مختلف شکل گرفت لکن دراین نوشته صرفاً درصدد گزارش و توصیف از یکسری نظریات گوناگون فلسفی نیستیم بلکه برآنیم تا بصورت پیشینی و با جری برهانی فروض مختلف مسأله را طرح کرده و صورت صحیح و دقیق برهانی مسأله را به کرسی واقعیت بنشانیم.

تفکیک مقام ثبوت و اثبات و مرکب اعتباری علم

به عقیده نگارنده غالب اشتباهات و اختلافات مربوط به موضوعات علم ، عوارض ذاتیه موضوعات، مسائل علوم و همچنین مرزبندی بین علوم از آنجایی آب میخورد که مابین مقام ثبوت علم و مقام اثبات علم و مقام مرکب اعتباری علم تفکیک نمی کنیم.

توضیح مطلب اینکه ما در مواجهه با هریک از علوم حقیقی سه حیث کاملاً منحاذ و مجزای از هم در آنها مشاهده می کنیم که البته هر کدام از این ابعاد،احکام و ویژگی های خاص خود را دارد. یک مقام، مقام ثبوت علم است که به جهت حقیقی بودن این علوم، هم موضوع و هم عوارض آن از ثبوت حقیقی برخوردار بوده که در غیر فلسفه بصورت حیثیات متعدد مختلف حقیقی که حول یک موضوع حقیقی بوده و به نحو عروض ذاتی و مساوات، عارض آن می شوند، می باشد و در فلسفه به جهت اطلاق و بساطتی که  موضوع آن دارد عوارض آن، بصورت حیثیات حقیقی که وحدت و تساوق با موضوع دارند میباشد. موضوع هر علمی در هر موطنی که باشد عوارض آن هم در همان مقام خواهند بودو به جهت اینکه در علوم حقیقی موضوع در متن ثبوت و تکوین میباشد عوارض آن هم لاجرم همانجا خواهد بود. این مقام، مقام  ثبوت علم بود؛ و تمامی مطالبی که حول موضوعات علوم در علوم حقیقی و نیز عوارض ذاتیه آنها و اینکه هر موضوعی علم ساز است و اینکه محمولات باید با موضوع مسائل و موضوع علم رابطه عرض ذاتی داشته باشند ناظر به این مقام از علم است (مقام محکی ثبوتی).

 مقام اثبات علم؛ مقام تجزیه و تحلیل و ترکیب مفهومی محکی ثبوتی علم است به نحوی که حیثیت بدیهی و نظری بودن مفهوم موضوع و مسائل و نیز احکام ایجابی و سلبی که موضوع دارد در قالب قیاس های برهانی بررسی می شود این مقام درواقع نحوه نمود و ظهور ثبوت علم (موضوع و عوارض ذاتی تکوینی آن) برای شخص مدرِک و شناساگر است و در این مقام شخص شناساگر با برهان، درصدد کشف ثبوت علم است مباحثی از قبیل معقول اولی یا ثانی بودن موضوع علم و موضوع محمولات مسائل علم و سایر ابحاث از این قبیل همگی ناطر به مقام اثبات علم می باشند.

و اما مقام مرکب اعتباری علم؛ که از آن به بعد تدوینی علم هم یاد می شود عبارت است از مجموعه گزاره ها و ابحاثی که حول یک غرض واحد گرد آورده شده اند تا طالبین آن علم را به غرض موردنظر خود برساند به تعبیر دیگر تمامی علوم موجود در جوامع بشری از آن جهت که به مثابه یک صناعۀ و فن ، وسیله ای برای رساندن دانش آموزان و دانشمندان به اهداف و اغراض خود می باشند، شامل یک سری ابحاث متداول منسجم و احیاناً مشتمل بر نظریات مختلف و بررسی آنها می باشند که مورد پذیرش اهل آن علم قرار گرفته اند که البته این صناعۀ و فن که یک جامع ترکیبی از گزاره ها و آراء گوناگون در حول غرض خاصی می باشد به جهت اعتباری بودن خود و تغییر و تکامل اهل خود آن علم، این جامع ترکیبی اعتباری علم نیز سیر تطوری و تکاملی خواهد داشت و دارد. این مقام، مقام مرکب اعتباری علم است که همانگونه که اصل حدوث و پیدایش آن نیازمند معتبر است در بقاء و تغییر و تکامل نیز تابع بقاء و تغییر و تکامل معتبر آن علم که اهل آن علم هستند، می باشد.کما اینکه اصل اعتبار آن به جهت غرض یا اغراضی بود که توسط این مرکب اعتباری تأمین می شد.

حال با درنظرگرفتن این تفکیک بسیار راهگشا و مهم، به اصل بحث خود بر می گردیم، مسأله اساسی ما این بود که متعلق اطلاق چیست یا مراد از موجودبماهوموجود چیست، یعنی اینکه آیا بلحاظ مقام اول(مقام ثبوت علم) این موجود بما هو موجود، یا موجود مطلق اشاره به یک هستی و واقعیت و موجود تکوینی و حقیقی مطلق دارد به این معنا که غیر از این موجودات خاص و متشخص و متکثر یک واقعیت مطلق و هستی مطلقی هم در متن تکوین و ثبوت هست که آن موجود مطلق تکوینی، موضوع فلسفه می باشد؟ 

و آیا به لحاظ مقام دوم (مقام اثبات) غض نظر از واقعیت مطلق و هستی مطلق ثبوتی و تکوینی، این موجود بما هو موجود اشاره به این دارد که  با در نظرگرفتن واقعیات و موجودات متشخصه و گوناگون و با لحاظ اینکه در بدو سیر ادراکی فلسفه (شناخت واقع) ما صرفاً این را می دانیم که در پس پرده دو مفهوم ماهیت و وجودی که از هریک از واقعیات و موجودات گرفته ایم فی الجمله یک موجودی است که آن موجود برای کسی که در بدو سیر شناخت فلسفی است نسبت به وجود و ماهیت بودن، اطلاق داشته و لابشرط است و از یک تردیدی برخوردار است که بجهت همین تردید و لا بشرط بودن، نسبت به هردوی وجود وماهیت قابلیت صدق دارد؟

و آیا اینکه به لحاظ مقام سوم علم (مقام مرکب اعتباری علم) این موجود بما هو موجود صرفاً اشاره به یک عنوان جامع اعتباری به عنوان بستری جامع برای طرح و بررسی نظریات گوناگون فلسفی دارد به نحوی که همه نظریات گوناگون فلسفی را شامل شده و مورد پذیرش اهل آن علم قرار گیرد و این عنوان جامع موجود از اینکه چه چیزی در وراء این جامع اعتباری تحقق داشته باشد اطلاق دارد و مقید به نظریه خاصی از موجود یا نحوه خاصی از موجود نمی باشد و تنها عنوان مشیری برای مجموعه مباحث آن علم می باشد.؟

 

نظریه مختار

گرچه همانگونه که گفته شد این هر سه مقام (ثبوت، اثبات و مرکب اعتباری) برای همه علوم حقیقی من جمله فلسفه وجود دارد، لکن نباید این نکته را از یاد ببریم که بحث از موضوع علم و عوارض ذاتیه آن، فقط اختصاص به مقام ثبوت  موضوع علم دارد و اساساً عروضی که در علوم حقیقی مطرح است چیزی است که کاملاً ناظر به عروض ثبوتی و متن ثبوت موضوع علم است، بنابراین وقتی گفته می شود موضوع فلسفه موجود بما هو موجود است و در فلسفه از عوارض ذاتی آن بحث می شود، مراد این است که همانگونه که هریک از ریاضیات و طبیعیات یک موضوع حقیقی خاصی دارند (موجود ریاضی و موجود طبیعی) که یک سری احکام و عوارض ذاتی تکوینی دارند که این علوم از آنها بحث می کنند، به جهت اینکه ثبوتاً واقعیت هر یک از این موجودات مقید، مسبوق به یک موجود مطلق  ثبوتی باید باشد، موضوع فلسفه همان موجود مطلق ثبوتی و تکوینی است که هرچیزی را که یک نحوه تحقق و ثبوت و شیئیتی داشته باشد را شامل می شود و این هستی مطلق ثبوتی بلحاظ تکوینی و ثبوتی بودن و اطلاق خود، در متن ذات و هویت خود نه ابهام دارد و نه اجمال و نه تردید، و صرفاً هم یک مفهومی عام و یا عنوان جامع اعتباری نیست و البته در وعاء اثبات مفهومی که از میان سایر مفاهیم بتواند حکایت از این واقعیت مطلق ثبوتی کند همان مفهوم موجود مطلق یا موجود بما هو موجود است و در مقام مرکب اعتباری هم باز بهترین عنوان مشیر به آن ، عنوان موجود بما هو موجود خواهد بود. توضیح خود را پیرامون موجود مطلق با عبارتی از ابر فیلسوف معاصر مرحوم علامه طباطبایی ادامه می دهیم، ایشان در مقاله هفتم از کتاب شریف اصول فلسفه خود می فرمایند: 

"حس و محسوس آن و تجربه و مورد آن و عمل و متعلق آن و همچنین ما که همه آن ها را به کار می بندیم همگی به واقعیت مطلق بستگی داریم و چیزهای واقعیت دار هستیم به همین جهت ما باید اول به واقعیت حس تکیه بزنیم تا بتوانیم با نیروی آن محسوس را بیابیم و همچنین نخست باید به واقعیت تجربه (تکرار عمل) ایمان داشته باشیم و پس از آن به مورد تجربه پرداخته قضاوت نماییم و پیش ازاین ها به واقعیت خودمان و همچنین به واقعیت های دیگری که برای انجام این کارها لازم است باید علم داشته باشیم و هرگز نمی توان گفت چیزی در واقعیت خود تأثیر می تواند کرد یعنی قضاوت حسی و تجربی ما در واقعیت خود و واقعیت علل خود قضاوت نماید ما دربرابر سوفسطی که به چیزی جز اندیشه اعتراف نداشت و ندارد میگوییم زمین هست، آسمان هست، درخت هست، ماده هست، قوه هست یعنی هریک از این شمرده ها دارای واقعیت هست البته این واقعیت که برای همه اثبات می کنیم معنایی است غیرازمعنای هریک از آنها و هم یک معناست".

توضیح بیان بسیار دقیق و درعین حال مختصر ایشان این است که اگرچنانچه حس و محسوس و عمل و متعلق آن و خود ما و سایر امورات جزئیه برای تحققشان نیاز به واقعیت حس و واقعیت محسوس و واقعیت عمل دارند و مسبوق به واقعیت خودشان هستند همینطور خود واقعیت هریک از امور متشخص و جزئی هم مسبوق به یک واقعیت مطلقی باید باشد. یعنی اگرچنانچه محسوس تا واقعیت نداشته باشد محسوس نیست و حس تا واقعیت نداشته باشد حس نیست و عمل تا واقعیت نداشته باشد عمل نیست و خود ما تا واقعیت نداشته باشیم خودمان نیستیم و همچنین فهم و ادراک و معرفت ما تا واقعیت نداشته باشد فهم و ادراک و معرفت نیست پس خود واقعیت تا واقعیت نداشته باشد واقعیت نیست وبه جهت اینکه  در حس ومحسوس وعمل وادراک ومعرفت وسایر امورجزییه واقعیت اینها قبل از خود آنها باید باشد تا خود آنها باشندپس خود واقعیت هم باید قبل ازهمه اینها واقعیت داشته باشد و این واقعیت برای واقعیت داشتنش به چیزی غیر از واقعیت نیاز ندارد که همین مطلب معنای مطلق بودن واقعیت است  یعنی واقعیت، واقعیت است بدون هیچ حیثیت تقییدیه بنابراین واقعیت، واقعیت است بالضرورة الازلیة و هیچ گاه بالاواقعیت جمع و ترکیب نمی شود و به جهت اطلاقی که دارد نه غیری خواهد داشت و نه خارجی فلذا می توان گفت که واقعیت ،هرچیزی غیر از واقعیت را ابطال می کند.

به نظر ما تنها کسی که اینچنین موضوعی را برای فلسفه قرار داده وبا آن کار میکند شخص مرحوم علامه طباطبایی میباشد.

 

فرض دوم واشکالات آن

فرض دوم مسأله این است که ما موجود مطلق را بعنوان امری ثبوتی و تکوینی در موضوع فلسفه درنظرنگرفته و موجود بما هو موجود را صرفاً یک امرانتزاعی قلمداد کنیم به این صورت که شخص هستی شناس در بدو سیر فکری خود وقتی مشاهده می کند که در هلیات بسیطه عنوان موجود می تواند ناظر به موضوعات متباین مختلفی بوده و بر آنها حمل شود نظیر الماهیة موجودٌ، الانسان موجودٌ، الشجر موجودٌ، الوجودموجودٌ، العدم موجودٌ، السفسطه موجودٌ، ازموجودهای محمولی که برموضوعات متعدد حمل می شود یک جامع مفهومی موجودمطلق انتزاع می کند که به صورت لا علی التعیین و تردید بر هر کدام از موضوعات متباینه صدق می کند نظیر آنچه که در اصول با عنوان عام و شمول بدلی از آن یاد می شد، یعنی برخلاف فرض اول که واقعیت مطلق ثبوتی و تکوینی، پیوسته یک حقیقت پای برجا و غیرقابل تغییر و تحول بوده و هیچ گاه از جای خود تکان نمی خورد در این فرض، خود موجود بما هو موجود انتزاعی، یک حقیقت پای برجا و غیرقابل تغییر نبوده و اتفاقاً علاوه براینکه خودش امری ثبوتی و تکوینی نبوده حتی نسبت به این که در پس پرده این عنوان موجود و ماوراء این مفهوم موجود کدام یک از موضوعات آن حقیقت بوده و متن ثبوت را پر کرده و بر کرسی واقعیت نشسته اند نیز تردید دارد.

اشکالات فرض دوم

حال اگرچنانچه قلمداد کنیم که این فرض از مسأله که موجود بما هو موجود را امری انتزاعی می کرد، موضوع فلسفه قرار گیرد اشکالات اساسی فراوانی بر سر راه ما در فلسفه پدیدار می شود که اصلی ترین آن ها این است که اساساً ما در علمی که عهده دار واقع شناسی و هستی شناسی بود  و قرار بود موضوع آن واقعی باشد از مسیر واقع و هستی و ثبوت منحرف گشته و صرفاً به وادی اثبات قدم گذاشته و به آن بسنده کرده ایم. 

ثانیاً؛ همانگونه که در مطالب گذشته اشاره شد جایگاه موضوع در علوم حقیقی و مجرای قانون عرض ذاتی فقط متن ثبوت علم می باشد و بس.

 ثالثاً؛ باتوجه به اشکال دوم ،موجود بما هو موجود انتزاعی اگر چنانچه بعنوان موضوع فلسفه درنظرگرفته شود اساساً این موضوع عوارض ذاتیه ثبوتی و حقیقی نمی تواند داشته باشد و مفهوم انتزاعی تاب تحمل حقایق فلسفی نظیر اصالت، علیت، وحدت و کثرت و ... (مراد خود اصیل وعلت ومعلول ووحدت وکثرت و قوه و فعل میباشد) که کاملاً اموری ثبوتی و تکوینی اند را ندارد خصوصاً اینکه ما قائل باشیم که به سبب وحدت و بساطتی که موضوع فلسفه داراست تمامی احکام فلسفی مساوق با موضوع فلسفه بوده و حتی دوئیتی هم بین آن ها وجود ندارد.

رابعاً؛ این نحوه شروع فلسفه به سبب ذهنی و اثباتی بودن مبدأ و موضوع شدیداً در معرض افتادن در شبهات گوناگون معرفت شناسانه و چاله تاریک سفسطه می باشد.

به عقیده ما غالب و یا بلکه همه شاگردان علامه نظیر استاد مطهری و استاد جوادی آملی و غیره  و نیز فلاسفه قبل از مرحوم علامه نظیر خود صدر المتالهین وملا هادی سبزواری و دیگران که رضوان خدا بر آنها باد باهمین نگرش و رویکرد با موجود بما هو موجود کار میکردند.

فرض سوم واشکالات آن

فرض سوم مسأله هم این است که غض نظرازاینکه ثبوتاً و یا اثباتاً یک موجود مطلق و موجود جامعی بعنوان موضوع فلسفه داشته باشیم، درمقام مرکب اعتباری علم، به لحاظ اینکه بهترین نوع موضوع قراردادی، عنوانی است که تاب تحمل نظریه های گوناگون را داشته و بستر فراخی برای استقرار آراء مختلف فلسفی بوده و در یک کلام کاملترین عنوان مشیر به مباحث و مسائل آن علم باشد، بخواهیم موجود بما هو موجود یا واقعیت مطلق را به مثابه یک عنوان جامع اعتباری به منظور در برگرفتن و دادن صبغه فلسفی به تمامی مباحث و مسائل مطرح شده در این علم، موضوع فلسفه قرار دهیم، نظیر آنچه که اصولیون در باب جامعیت و مانعیت تعریف علم اصول انجام می دهند و می کوشند که تعریفشان جامع تمامی مباحث و مسائل مطرح شده در اصول و مانع از ورود مسائل غیراصولی در تعریف شود.

برای خواننده محترم با اشکالاتی که بر فرض دوم وارد دانستیم روشن می شود که این نحوه نگرش به موضوع علاوه بر اینکه تمامی اشکالات فرض دوم را داراست تنزل دادن فلسفه است به مثابه یک علم قراردادی و جعلی.

اشاره

اینجا شاید فرض دیگری هم به ذهن بیاید وآن اینکه خود وجود درمقابل ماهیت،که بعد از برهان اصالت به عنوان تنها شیئ اصیل متن ثبوت را پرکرده وهرچیزی غیر از وجود را نفی باطل میکند،موضوع فلسفه باشد. لکن  نظر به اینکه قبل از برهان اصالت،هنوز تعیین ومشخص نشده است که آیا ماهیت شیئ اصیل بوده و متن ثبوت را پرکرده یا وجود یا هر چیز دیگری که موجود بر آن حمل و صدق میکرد، به همین دلیل هرگز وجودی که در مراحل متاخر وبابرهان اصالت ،ثابت میشود،نمیتواند موضوع فلسفه قرار گیرد. درموضوع فلسفه  موجودی باید موضوع فلسفه قرار گیرد که تک تک تعینات آن چه ماهیت چه وجود چه عدم وچه هر چیز دیگر، برای آن به یک اندازه ارزش داشته وحد واقعیت در همه آنها اخذ شود و آنها واقعیت دار باشند و این حالت فقط در موجود بما هو موجود وجود دارد و نه در وجودی که بنفسه نفی ماهیت وعدم و هرچیز دیگری غیر خودش را می کند.

 

تبیین آثار و لوازمی چند از واقعیت مطلقه

در پایان بهتر دیدیم تا ضمن نشان دادن اهمیت بحث و تأثیرگذاری آن درخود فلسفه ،آثار شگرفی که این بحث در سایر علوم اعم از اعتباری و حقیقی دارد را بیان کنیم؛

 یکی از ثمراتی که در خود فلسفه خود را نشان میدهد اینست که اگر چنانچه موضوع فلسفه موجود بما هو موجود و موجود مطلق بحت بسیط شد دیگر برهان إنی و لمی مصطلح در آن قابل جریان نخواهد بود. برهان إنی به دلیل اینکه مفید یقین نیست و برهان لمی به این دلیل که در این برهان سیر از علت و معلول می باشد و سیر از علت به معلول جایی است که دوئیتی فرض شود که یکی علت و دیگری معلول باشد و حال آن که در ثبوت فلسفه یک چیز بیشتر نیست و آن واقعیت مطلقه است و عوارض و محمولات آن هم چیزی جدای از آن نبوده و با موضوع وحدت دارند و باید از ملازمات عامه که سیر از یک حیثیت روشن تر و شناخته شده تر شئ به حیثیات دیگر شئ است استفاده کرد که صرفاَ از لازمه ای به لوازم دیگر منتقل می شویم.

ثمره دیگر موضوع بودن واقعیت مطلق ثبوتی اینست که علاوه بر اینکه ادراکات اعتباری فلسفی می شوند حتی واقعیات اعتباری هم وارد فلسفه می شوند، علاوه براینکه ماهیت و احکام آن فلسفی می شوند حتی عدم و احکام آن هم مسئله فلسفی می شوند به دلیل اینکه همه آن ها امور واقعیت دار بوده و به تعبیر زیبای علامه «لجمیعها ثبوتٌ کیف ما فُرضوا» و حد واقعیت در همه آن ها اخذ شده است.

ثمره دیگر مسئله اینست که به جهت اینکه اطلاق واقعیت حتی مقام اثبات و معرفت و شناخت را هم شامل می شود و حتی حیثیت مرآتیت و حکایت گری و اعتباری ذهن (وجود ذهنی نه وجود فی الذهن) هم چیزی غیر واقعیت دار نمی باشد، فلذا مقام اثبات دیگر در عرض مقام ثبوت قرار نگرفته بلکه مقامی در طول واقعیت خارجی قرار گرفته و مرتبه ای از مراتب وقع خواهد بود.

ثمره دیگر مطلب این خواهد بود که اگر چنانچه هستی هرچیزی را ثبوتاً موضوع فلسفه تأمین می کند، در نتیجه نه تنها ثبوت موضوعات علوم، بلکه ثبوت محمولات موضوعات آن ها و ثبوت ربط بین موضوع محمول آن ها هم برعهده فلسفه می باشد و دریک کلام هرجا صحبت از هل بسیطه ای باشد، نیاز به فلسفه برای اثبات هستی پیدا می شود و تنها فرق فلسفه و علوم و مرز بین فلسفه و علوم این می شود که در موضوع فلسفه واقعیت با اطلاقش اخذ شده است ولی در موضوعات سایر علوم حقیقی، واقعیت با قیود خاص خود نظیر ریاضی ، طبیعی و ... و رابطه آنها اطلاق و تقیید میشود. در نتیجه رابطه فلسفه با سایرعلوم حقیقی، رابطه ای عرضی نبوده و قسیم هم نمی باشند بلکه رابطه ای طولی خواهد بود که فلسفه در مبدأ و سایر علوم حقیقی، متفرع بر فلسفه خواهند بود.

ثمره دیگر این مسئله، تحول دادن به علوم انسانی و اعتباری و رهاندن آنها ازچنگال نسبیت می باشد بیان مطلب به این شکل است که اگر چنانچه واقعیت و موجود بما هو موجود ثبوتا اطلاق داشت و همه اوعیه و مقامات راتحت سیطره خود در آوردو هرچیزی که یک نحوه تحققی برای آن چیز فرض شود را هم در برگرفت ، بنابراین حتی علوم اعتباری و علوم انسانی هم با وجود اینکه موضوعات و مسائل آنها  چیزی جز اعتباریات نمی باشند، لکن بجهت اینکه  حتی ادراکات و واقعیات اعتباری هم  نحوه ثبوتی داشته و اصلا محال است که نداشته باشند، بنابراین ثبوت داشتن آنها همان و تحت شمول واقعیت مطلقه ثبوتی  قرار گرفتن همان  و وقتی هم که این علوم تحت اشراف واقعیت  مطلقه قرار گرفتند، به جهت  گرفتار شدن  در اضطرار تکوینی ثبوتی، این علوم هم حیثیت تکوینی پیدا کرده و ازنسبیت و گتره ای بودن و لا مبنایی می رهند. و ثمرات بسیار دیگری که این نوشته گنجایش آنرا ندارد.

9 نگاه شما

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید