«اگر بخواهیم نظام اسلامی همچنان «اسلامی و انقلابی» بماند باید حوزه‌ی علمیه «انقلابی» بماند زیرا اگر حوزه‌ی علمیه انقلابی نماند، نظام در خطر «انحراف از انقلاب» قرار خواهد گرفت.».     مقام معظم رهبری حفظه الله تعالی

taghrir-mod-title

یاسر خانی

یاسر خانی

 

"تقسیمات حکمت 1"

 

"تقسیمات حکمت 1"

مقدمه:

بحث از تقسیمات حکمت از دیرباز در ابتدای کتب فلسفی مطرح است. چناچه که این مطلب در ابتدای کتاب های شفاء بوعلی سینا، اسفار اربعه صدرای شیرازی، اشارات، مباحث مشرقیه، شرح مواقف، تعلیقه بر نهایه استاد مصباح یزدی، کلیات فلسفه استاد شهید مطهری، به چشم می آید.

در این تقسیمات حکمت در تقسیمی ابتدائی به نظری و عملی تقسیم می شود. و هر یک از این دو نیز در تقسیمی ثانوی به اقسام شش گانه ی زیر تقسیم می شود

حکمت نظری:

1) الهیات

2) طبیعیات

3) ریاضیات

حکمت عملی:

1) اخلاق

2) تدبیر منزل

3) سیاست مدن

 

طرح بحث:

 با مراجعه ی به آثار فلسفی مرحوم علامه طباطبایی متوجه خواهیم شد که حضرت علامه در هیچ  یک از نوشته های فلسفی خود به بحث از تقسیمات حکمت نپرداخته اند. در تبیین و فهم درست اندیشه ی مرحوم طباطبایی در این مساله می بایست به بحث و بررسی از آنچه که با عنوان تقسیمات حکمت در ابتدای کتب فلسفی به خصوص در آثار فلسفی شاگردان علامه مطرح بوده بپردازیم. لذا نوشته ی پیش رو به بحث از این تقسیمات در اندیشه حضرت استاد جوادی آملی اختصاص یافت. باشد که به یاری خداوند متعال سرآغازی باشد برای نگارش سلسله مقالاتی در این بحث دامنه دار.

استاد جوادی آملی در کتاب رحیق مختوم جلد اول ص 115 به تبع اینکه جناب صدرالمتالهین در سراغاز فلسفه به این تقسیمات اشاره می کنند ایشان هم به شرح این عبارات می پردازند. در دسته بندی عبارات کتاب رحیق مختوم در این بحث، عبارات را می توان در سه دسته ی کلی گنجانید.

  اول آن دسته از عباراتی که در کلام جناب صدرا آمده است و حضرت استاد هم این عبارات را شرح می دهند

  دوم آن دسته از عباراتی که در ذیل عبارات صدرا آمده اما در متن اسفار این عبارات نیامده است

   دسته سوم هم عباراتی است که حضرت استاد در ذیل اشارات فصل اول مطرح می کنند عبارات ذیل اشارات هر فصل در واقع نظریات پایانی حضرت استاد در آن مساله است و در انتساب این عبارات به حضرت استاد به عنوان نظریه ی پایانی حضرت استادش هیچ اشکالی وجود ندارد.

جناب صدرا در ابتدای مباحث فلسفه می فرمایند که:

 «المقدمة»

«فی تعریف الفلسفة و تقسیمها الاولی و غایتها و شرفها»

إعلم أن الفلسفة استکمال النفس الإنسانیة بمعرفة الحقائق الموجودات علی ما هی علیها و الحکم بوجودها تحقیقا بالبراهین لا أخذا بالظنّ و التقلید، بقدر الوسع الإنسانی. وإن شئت قلت: نظم العالم نظما عقلیا علی حسب الطاقة البشریة، لیحصل التشبه بالباری تعالی.

 

استاد جوادی آملی در شرح تعریفی که جناب صدرا از فلسفه ارائه می دهند می فرمایند که در این تعریف شش عنوان اخذ شده است.

1) استکمال نفس

2) شناخت حقیقت موجودات آنچنان که هستند، یعنی تصور صحیح اشیاء

3) تصدیق به وجود حقایقی که درست تصور شده اند

4) تحقیقی بودن تصدیق و تقلیدی نبودن آن.

5) قطعی بودن تصدیق و ظنی نبودن آن.

6) محدود بودن شناخت به اندازه توان بشری

ایشان در بررسی تعریف فلسفه و شرح هر یک از این عناوین می فرمایند:

جزء اولی که در این تعریف اخذ شده است «إستکمال نفس» است و علت غائی فلسفه است لذا جزء حقیقت فلسفه نمی باشد چرا که فلسفه از سنخ علم است و استکمال نفسانی غایت مترتب بر علم می باشد لذا مانع اغیار نیست.

از سوی دیگر استکمال غایت تمامی علوم برهانی است و اختصاصی به فلسفه ندارد البته در صورتی که مراد از استکمال همان غایت خاص به فلسفه که عبارتست از «صیرورة الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی» بدانیم در این فرض این غایت، غایت مخصوص به فلسفه خواهد شد هر چند حتی با این بیان نیز همچنان اشکال اول پا برجاست و با ذکر غایت در تعریف فلسفه، تعریف ماهوی از فلسفه ارائه نشده است چرا که قوام حد ماهوی به جنس و فصل است و علت غائی همانند علت فاعلی سبب سبب وجود محدود هستند و تنها جنس و فصل ماخوذ از ماده و صورت در قوام محدود دخیل هستند.

البته ناگفته نماند که ذکر علت غائی در کنار سایر علل در تعریف مایه کمال است و در اینجا از جهت حرمت بخشیدن به فلسفه است.

ایشان در ادامه ی توضیح عناوین شش گانه در تعریف فلسفه در کلام صدرا می فرمایند که:

فلسفه را می توان به هستی شناسی قطعی تعریف کرد زیرا هستی شناسی مشتمل بر شناخت تصوری و تصدیق برهانی برهانی بر وجود اشیاء است و با توجه به اینکه فلسفه برهانی است در مقام تعریف بی نیاز از اضافه نمودن قید ظنی و تقلیدی نبودن تصدیقات آن هستیم و از آنجائی که هستی شناسی و شناخت کنه اشیاء مخصوص به خداوند است  فلسفه قادر بر اکتناه بر حقایق موجودات نخواهد بود بلکه شناخت آنها محدود به وسع و توان بشر است و بشری بودن فلسفه و محدود بودن شناخت فلسفی به اندازه قدرت و توان انسان نیز به عنوان وصفی است که ضروری و زوال ناپذیر است.

از آنجائی که در عبارات صدرا دو تعریف برای فلسفه ذکر شده بود که گویا تعریف دوم با عبارت پردازی متفاوتی نسبت به تعریف اول همان مقصود و مراد از فلسفه در تعریف اول را می رساند حضرت استاد جوادی آملی با این  توضیح که جهان اعم از بخش معقول و محسوس آن دارای یک نظام علّی و نظم عینی است لذا فلسفه، نظم علمی آن می باشد و فیلسوف بنابر این کسی است که جهان را در ظرف فهم خود ادراک نموده باشد، تعریف فلسفه به استکمال النفس الانسانیه بمعرفة الحقائق الموجودات.... بیان تعریف فلسفه با عبارت نظم العالم نظما عقلیا علی حسب الطاقة البشریة لیحصل التشبه بالباری تعالی است.

بعد از بررسی تعریف فلسفه حضرت استاد به بحث از تقسیمات فلسفه می پردازند ایشان فلسفه به معنای عام آنرا که عبارتست از تمامی قوانین علمی جهان به نظری و عملی و هر یک از این دو بخش را به سه بخش الهیات، طبیعیات، ریاضیات(حکمت نظری) اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن (حکمت عملی) تقسیم می کنند.

در بیان ایشان رمز تقسیم فلسفه به این دو بخش به دوگانگی وجود انسان باز می گردد ایشان معتقدند که انسان معجون مختلطی از دو مبدء روحانی و جسمانی است...لذا تبعیت تقسیم دو گانه حکمت از قوای انسانی حکایت از خصلت انسانی بودن آن دارد لذا فلسفه در اصل وجود خود و  در تقسیم خود، هویتی انسانی دارد چرا که در اصل تعریف خود بر مدار توان و طاقت آدمی استوار است و علمی انسانی است که برابر با شئون خاص هستی وی ظهور کرده است.

ایشان غایت فلسفه را با توجه به تقسیم حکمت در بخش نظری عبارت از انتقاش نظام علّی جهان خارج به صورت نظام علمی در نفس آدمی می دانند و غرض از فلسفه در بخش حکمت عملی را تسلط روح بر بدن و تبعیت بدن از روح می دانند چناچه که آیات و روایات در تایید این مطلب فراوان است

در قران کریم حضرت ابراهیم خطاب به خداوند تبارک و تعالی می فرمایند که؛

«ربّ هب لی حکما» منظور از حکم در این دعا می تواند حکومت حقّه و یا دانش محکم که همان حکمت است باشد در صورتی که مراد از حکم در آیه، حکمت باشد تقاضای حضرت ابراهیم پی بردن به حقایق امور در حد علم حصولی نیست به رؤیت و نظاره حقیقت آنها بطور علم حضوری است. خدا در جایی دیگر در جواب به دعای حضرت ابراهیم

 می فرمایند: «کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض»  یعنی اینگونه ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم.

و یا از جمله شواهد قرانی که بر حکمت نظری و عملی و غایت مترتب بر آنها اشارت دارد آیات سوره مبارکه "والتین" است. که به دلیل رعایت اختصار ما در اینجا به ذکر این آیات نمی پردازیم و خواننده ی گرامی را به رحیق مختوم جلد اول صفحه 127 ارجاع می دهیم. چناچه که قبلا هم اشاره کردیم اینگونه طرح بحث از غایت فلسفه در عبارات حضرت استاد، تنها دلیل آن، حرمت بخشی به فلسفه است.

در بحث از جایگاه فلسفه جناب استاد جوادی آملی با ذکر دو معنی از شرافت ( شرافت وجودی و شرافت ارزشی) معتقدند که فلسفه شرافت وجودی بر سایر علوم دارد.تا به اینجا عبارات حضرت استاد جوادی آملی در ذیل عبارات صدرا و در شرح عبارات جناب صدرا ذکر شده است هر چند که در مواردی هم نقدهایی بر کلام صدرا داشتند در برخی از موارد هم حضرتشان به ذکر نکاتی پرداخته اند که نمی توان آنها را در راستای شرح صدرا دانست و... که ما در قسمت پایانی از این نوشته بدان ها خواهیم پرداخت.

در بخش دوم بحث از حکمت عملی و نظری در جلد اول رحیق عبارات اشارات آغاز می گردد. در ذیل اشارات معمول بر این است که حضرت آیت الله جوادی آملی، نظر نهائی  خود در آن بحث را طرح می کنند در اینجا نیز با حفظ این رویه در ضمن هشت اشاره با عنوان "اشارات مقدمه مسلک اول" نظرات مبارکشان را در این بحث بیان می نمایند.

 

اشاره اول: وجه نیاز انسان به فلسفه

در اشاره اول نیاز انسان به فلسفه به دو گونه تبیین می گردد؛

 اول: از جهت حقیقت جویی و حقیقت طلبی که نیاز فطری انسان است.

دوم: از این جهت که انسان جدای از جهان آفرینش نیست و جهان آفرینش جدای از او نیست انسان در ارتباط با اشیاء جهان به این حقیقت دست می یازد که همه اشیاء نسبت به او یکسان سودمند و زیان بار نیستند لذا برای بهره وری و استفاده ی صحیح از آنها راهی جر شناخت جهان در پیش نخواهد داشت از این جهت هستی شناسی دومین وجه نیاز انسان به فلسفه است انسان با استعانت از فنّ فلسفه هم هست ها و هم نیست ها را می شناسد و هم به منبع آنچه که باید ایجاد یا معدوم کند پی می برد چرا که ضرورت وحی و شریعت از مسائل حکمت نظری است که با جهان بینی الهی تبیین می گردد و از آن پس ره آورد وحی به عنوان امر و نهی، وعد و وعید، پاداش و کیفر در حکمت عملی محور بحث قرار می گیرد و با عقل عملی به مرحله امتثال می رسد.

 

اشاره دوم: فرق بین عرفان، فلسفه و کلام

وجه فرق بین عرفان، فلسفه و کلام محور سخن در این اشاره است ایشان می فرمایند که:

عارف فیلسوف و متکلم فقط در حوزه اندیشه خودش می تواند استدلال نماید و در حوزه ی خاص به خود اگر از مطالب سایر علوم استفاده نماید آنرا فقط در حد تایید مطلب خود باید ذکر نماید.

ایشان با بیان فرق بین ای سه علم در ادامه به برتری عرفان بر فلسفه اشاره ایی هر چند مختصر دارند.

اشاره سوم و چهارم:  بیان تقسیمات فلسفه

در نظر ایشان فلسفه را به دو گونه می توان تقسیم نمود

اول: به لحاظ شیوه و روش

با این لحاظ مشرب های مختلف فلسفی مطرح می شود 

دوم: تقسیم به لحاظ موضوع 

بحث از تقسیمات حکمت ثمره ی تقسیم فلسفه با لحاظ موضوع آن است. موضوع فلسفه از آن جهت که بود و نبود، هست و نیست، ایجاد و اعدام و به تعبیر دیگر باید و نباید است به دو بخش نظری و عملی تقسیم می شود چرا که موضوع آن یا از اموری است که اراده ی انسان در وجود و عدم آن نقش دارد یا از اموری است که اراده ی انسان در وجود و عدم آن دخلی ندارد قسم اول که نظری باشد بنابر یک حصر عقلی از چهار حالت خارج نیست چرا که موضوع فلسفه که واقعیت خارجی یا موجود است یکی از این چهار حالت را داراست:

1) موجود در ذهن و خارج محتاج به ماده است مانند جسم 

2) موجود در وجود خارجی نیازمند به ماده است و لیکن تصور ذهنی آن بی نیاز از ماده است مانند خط در کم متصل و عدد در کم منفصل زیرا عدد اگر در خارج بخواهد موجود شود نیازمند به معدود مادی است لیکن در ذهن بدون ماده قابل تصور است.

3) موجود در تحقق خارجی و در وجود ذهنی خود نیازمند به ماده نیست مانند علیت و معلولیت.

4) موجود در وجود خارجی بی نیاز از ماده است ولی در وجود ذهنی نیازمند به تصور آن باشد. 

استحاله قسم اخیر با اندکی دقت معلوم می شود در سه صورت باقی مانده هر صورتی مقتضی احکام و عوارض خاصی هستند به گونه ایی که عوارض مختص به یک صورت بر حالات دیگر قابل حمل نیست لذا هر صورت با محمولات متناسب با خود، علم یا علوم خاصی را تشکیل می دهند.

1) فلسفه طبیعی: در آن به بحث از عوارض ذاتی موجوداتی پرداخت می شود که در ظرف خارج و ذهن مقید به ماده هستند.

2) فلسفه ریاضی: مجموعه مسائلی که در آنها از عوارض ذاتی موجوداتی بحث می کند که تنها در تحقق خارجی خود نیازمند به ماده هستند.

3) فلسفه الهی: به بحث از محمولاتی می پردازد که بر موجودات خارجی حمل می گردد بی آنکه نیازی به تقید آنها به قیود ریاضی و طبیعی باشد.

در تقسیمات حکمت عملی به سه بخش هر چند ما حصری همانند حصر حکمت نظری در سه بخش را نداریم اما فحص و استقراء این حصر را تایید می نماید که تهذیب و تدبیر یا مختص به خود فرد است یا در داخل منزل و یا در حوزه ی حیات اجتماعی است.

با توجه به این مطالب دانسته می شود که فلسفه از دیر باز به صورت علم واحدی که فاقد تقسیمات منطقی باشد نبوده. استاد جوادی آملی برای تایید این مطلب به ذکر عبارات بزرگانی همچون خواجه نصیرالدین طوسی، شیخ رئیس بوعلی، شیخ اشراق می پردازند.

 

 اشاره پنجم: معنای فلسفه اعم

فلسفه به معنای اعم آن علم واحدی نبوده بلکه مشتمل بر علوم گوناگونی است که وجه اشتراک همه آنها شناخت برهانی جهان خارج است.

 

اشاره ششم: روابط و نسبت بخش های مختلف فلسفه با هم ( رابطه ی فلسفه و علوم، وجه نیاز علوم به فلسفه)

در اشاره ششم ایشان با توجه به اینکه تقسیمات فلسفه را در اشارات پیشین رسیدگی کرده اند زمینه را برای بحث از روابط و نسبت بخش های مختلف آن با هم مناسب می دانند و معتقدند که هر علم برخی از اصول و مبادی خود را به عنوان اصول موضوعه از دیگر علوم اخذ می کندلیکن در این داد و ستد متقابل فلسفه به معنای اخص آن نقشی تعیین کننده برای دیگر علوم داردزیرا در فلسفه احکام عامه ی هستی مورد بحث است و دیگر علوم از آن جهت که درباره ی تعینی از تعینات و یا مرتبه ایی از مراتب وجود بحث می کنند تابع احکام کلی می باشند که در فلسفه برای اصل هستی اثبات می شود چه اینکه هر علم از علوم جزئی در اصل اثبات هستی خود نیز محتاج به فلسفه است.

اشاره هفتم: بیان غایت اخذ شده در تعریف فلسفه

ایشان در این اشاره بیان غایت که در تعریف فلسفه آمده است را متوقف بر توضیحاتی می دانند که در این اشاره بدانها می پردازند.

مطابق با بیان ایشان در این اشاره، تقسیم حکمت به نظری و عملی تابغ تفکیک قوای انسانی است. قوای انسانی به دو بخش علمی و عملی تقسیم می شوند که در نظر حضرت استاد شیخ رئیس از این دو به عنوان قوای علّامه و عمّاله یاد کرده است.

حضرت آیت الله جوادی معتقدند که شایسته است عقل عملی و نظری رابا تمام اختلاف هایی که در تفسیر این دو وجود دارد ناظر به همان دو بخش نظری و عملی انسان بدانیم لذا هر آنچه که به ادراک و فهم بازگردد اعم از آنکه موضوع یا متعلق آن خارج از حوزه اراده ی انسانی باشد یا نباشد در محدوده ی عقل نظری بدانیم و آنچه که به جناح عملی انسان بازگشت دارد مربوط به عقل عملی بدانیم...

اشاره هشتم: جایگاه منطق و طب در تقسیمات حکمت

با طرح سه اصطلاح صدرا برای حکمت عملی و نظری حضرت استاد جوادی درصدند که مطابق با هر اصطلاح جایگاه منطق و طب را مشخص نمایند که آیا جایگاه این دو در کدام بخش از تقسیمات حکمت قرار می گیرد آیا نظری است یا عملی؟!

تا اینجا تمام آنچه که مربوط به بحث از حکمت عملی و نظری بود در کتاب رحیق مختوم مورد بررسی قرار گرفت با در نظر گرفتن مجموعه این عبارات ( عبارات حضرت استاد در ذیل کلام صدرا و عبارات اشارات ) نکات، سؤالات و ملاحظاتی به ذهن می آید که در ادامه به یکایک آنها را مطرح می کنیم.

نکات، سؤالات و ملاحظات نسبت به عبارات رحیق مختوم در این بحث:

1) مراد از حکمت یا فلسفه چیست؟ مراد و منظور از حکمت مقسمی، حکمت نظری، حکمت عملی و الهیات چه می توند باشد؟

2) حضرت استاد در ذیل عبارات صدرا به بیان تعریف فلسفه می پردازند و معتقدند که اخذ چند قید در تعریف فلسفه محل بحث است

الف) قید استکمال: با توجه به اینکه استکمال غایت همه علوم برهانی است نمی توانیم آنرا مختص به فلسفه بدانیم مگر اینکه مراد از آن، غایت خاص فلسفه که صیرورة الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی باشد.

ب) قید لا اخذا بالظنّ و التقلید: با توجه به برهانی بودن تصدیقات در علوم مختلف بی نیاز از این قید هستیم.

ج) اخد غایت در تعریف فلسفه: چرا که در تعریف به دنبال دست یابی به حد ماهوی هستیم و علت غائی همانند علت فاعلی، خارج از محدود است هر چند طرح غایت موجب کمال تعریف است اما ماهیت شیئ را بیان نمی کند.

بررسی این اشکالات:

 اول آنکه در مورد اشکال مربوط به اخذ استکمال در تعریف فلسفه به نظر می آید که جناب صدرا استکمال را در تعریف فلسفه ایی مطرح می کنند که مقسم نظری و عملی است در حالی که استاد جوادی این قید را برای تعریف فلسفه اخص که از آن با عنوان فلسفه ی الهی یاد می کنند در نظر می گیرند لذا می گویند که استکمال نمی تواند غایت فلسفه الهی باشد و غایتی است که مترتب بر جمیع علوم برهانی است این درحالی است که مراد از فلسفه اعم را ایشان مجموع قوانین علمی جهان می دانند.

 دوم اینکه ایشان اخذ این قید را در صورتی که مراد از آن غایت خاص فلسفه(صیرورة الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی) باشد بدون اشکال می دانند

 سؤال در اینجا این است که فرق بین استکمال النفس الانسانیه بحقائق الحوجودات با صیرورة الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی چیست؟

  در عبارات مختلفی از حضرت استاد داریم که فلسفه عهده دار هستی شناسی است و فلسفه اعم  عبارتست از تمامی قوانین علمی جهان یا به تعبیر دیگر تمامی علوم برهانی که علم واحدی نیست و همانطور که گفته شد مشتمل بر علوم گوناکونی است.

حال اگر حکمت مطلق یا فلسفه به معنای عام آن یک چنین معنائی یافت فرق آن با فلسفه اخص که عهده دار هستی شناسی است و با هستی شناسی به تمامی قوانین علمی پی می بریم چیست؟ چرا که هستی شناسی به قدر طاقت بشری زمانی محقق می گردد که انسان به همه قوانین علمی جهان به قدر تاب و توان خود دست یابد.

از سوی دیگر حضرت استاد رمز تقسیم حکمت به نظری و عملی را در دوگانگی وجود انسان می دانند. و این تقسیم را حاکی از خصلت انسانی بودن آن می دانند لذا از این جهت فلسفه محتاج به انسان است.

در بیان باید بررسی کرد که انسان و نفس انسانی اصل هستی آنها در کجا به اثبات رسیده است آیا جز این است که در فلسفه اخص باید به اثبات برسد چناچه که حضرت استاد هم در عبارات خود به آن هم اشاره داشتند از سوی دیگر بنابر دو وجه پیش گفته انسان نیازمند به فلسفه دانسته شده است حال نقش محوری انسان در تقسیم حکمت به نظری و عملی چیست؟ 

هستی شناسی که انسان می خواهد بدان نائل شود بر عهده ی کدام بخش است حکمت مقسمی، حکمت نظری یا الهیات؟!!

3) ملاک میز و تفاوت هر یک از نظری و عملی به چیست؟ در عبارات مختلفی حضرت استاد جوادی آملی می فرمایند که فلسفه ی اعم مشتمل بر علوم گوناگونی است حال در این فرض تفکیک موضوعی که در قوای انسانی مطرح می شود چگونه پای می گیرد آیا سیستم عرض ذاتی با آن حدود و صغور در امری که مشتمل بر علوم مختلفی است شکل می گیرد و حکمت نظری در این فرض جامع حقیقی بین سه قسم خود است آیا عرض ذاتی در یک جامع حقیقی می تواند جریان یابد یا اینکه حکمت نظری جامعی اعتباری است اگر اینگونه است باز جریان عرض ذاتی در جامع اعتباری محل سؤال است.

4) در بیان اقسام حکمت نظری حصر عقلی مطرح شد آیا می توان حصر عقلی را داشت و در عین حال در اشاره ی هشتم با بحث از جایگاه منطق و طب بپردازیم؟ یا حتی به بحث از جایگاه عرفان اشاره کرد و این علوم را در عرض سه بخش از حکمت نظری مطرح کنیم؟! 

5) در حصر عقلی جناب استاد مقسم را واقعیت خارجی می دانند و می فرمایند که واقعیت خارجی موضوع فلسفه است و در هر جائی که فلسفه به صورت مطلق ذکر گردد مراد از آن فلسفه ی اخص است حال این واقعیت خارجی که موضوع حکمت نظری است که چهار حالت دارد با موضوع فلسفه الهی چه فرقی دارد؟ با توجه به اینکه موضوع فلسفه الهی را واقعیت یا موجود می دانید بدون اینکه نیازی به قیود ریاضی یا طبیعی داشته باشد. شاید در جواب به این سؤال گفته شود که مراد از واقعیت یا موجود که موضوع حکمت نطری می باشد واقعیت و موجود لا به شرط است بر خلاف اقسام که در فلسفه طبیعی و ریاضی به شرط شیئ است و در فلسفه الهی به شرط لا از قیود ریاضی و طبیعی است که البته پیداست که این ادبیات در فضای قائلین به اصالت ماهیت است و برای فیلسوف وجودی این بیان قابل فهم نیست. 

6) اگر وجه فرق بین حمت نظری با آنچه که فلسفه الهی نامیده می شود در لا بشرط و به شرط لا بودن دانستیم وجه احتیاج علوم در اثبات موضوعات خود و قوانین کلی به فلسفه الهی به چه صورت قابل فهم است. آیا در این فرض همچنان فرق لا به شرط و به شرط لا بودن همچنان باقی است؟ از طرف دیگر رابطه فلسفه با سایر علوم، همچنان در عرض سایر علوم است؟ یا اینکه فلسفه از عرض علوم دیگر خارج می شود و در طول آنها و مقدم بر همه آنهاست؟ در صورتی که فلسفه از عرض سایر علوم خارج می شود و بر علوم تقدم رتبی دارد و در طول آنها قرار می گیرد آیا همچنان تقسیمات علوم بدینسان که توضیح داده شد با آن حصر عقلی همچنان پا بر جا باقی می ماند یا خیر؟!

وجه جمع عبارات حضرت استاد جوادی آملی:  

تمام آنچه که در تا به اینجا ذکر گردید حاصل بررسی عبارات حضرت استاد در کتاب رحیق مختوم است با لحاظ عبارات ایشان در سایر تالیفات همچون "معرفت شناسی در قرآن" و "تحریر تمهید القواعد" به توان وجه جمعی برای عبارات ایشان ذکر کرد البته ناگفته نماند که این وجه جمع تنها بخشی از سؤالات در ارتباط با عبارات رحیق مختوم را جوابگو است که عبارتست از اینکه:

فلسفه تقدم رتبی بر سایر علوم دارد و سایر علوم در طول فلسفه قرار می گیرند در این نگاه  فلسفه اعلی العلوم است شرافت وجودی فلسفه که سبب می گردد که اعلی العلوم باشد به این است که علوم در اثبات موضوعات خاص به خود و اثبات قواعد کلی محتاج به فلسفه هستند ناگفته نماند که شرافت وجودی فلسفه بر علوم تنافی با شرافت عرفان ندارد چرا که شرافت عرفان به تشخص موضوع آن به ذات باری تعالی است که مطلق است حتی از قید اطلاق هم رهایی دارد حال این شرافت با آن شرافتی که در رابطه با فلسفه توضیح داده شد در تنافی نخواهد بود. از سوی دیگر حضرت استاد به عقیده ی ما خیلی پایبند به حصر هم نیستند چناچه که در این آثار عرفان و منطق در عرض سایر علوم قرار گرفته است حکمت عملی هم جزء واقعیات عینی و خارجی است و از آن جهت که حکمت عملی هم جزئی از واقعیات خارجی است صیرورت هم زمانی محقق می گردد که نظام علمی تمامی آنها در نفس نقش بندد.

11 نگاه شما

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید